با عرض سلام خدمت تمام دوستای عزیز و ارجمند
گاهی آدم براش کلی ۲ راهی تو زندگی پیش میاد که واقعا نمی دونه چیکار کنه گاهی یه مو قعیت و بخاطر اون یکی موقعیت از دست میده و اخرشم میبینه که اون ترجیح دادنشم از دست رفتو هیچی عایدش نشد . کلا آدم نوجوونی رو که پشت سر میزاره هر لحظش براش یه موقعیت میشه و هر روزش یک شانس. منم اوایل دست به خاک میزدم طلا میشد واقعا طلا میشد ها اما الان ۳ ساله که قضیه برعکس شده شانس و اقبال میآد دلبری میکنه اما با کلی حسرت تنها میزاره و میره شاید این حالات برا شمام پیش اومده جدیدن میخوام یه کتاب بر پایه تجربیاتم و با استنادات دینی بنویسم شاید فرجی شد چاپش کردم البته اگه وامم جور شه شمام کمکم کنید
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 18:10  توسط سعید
|
میلاد باسعادت مولی متقیان امیر مومنان حضرت علی (علیه السلام) و روز پدر برهمه دوستان مبارک












هر جا ز علي مدد گرفتيم خيريت بي عدد گرفتيم
هر جا پي غير او پريديم خيري ز عروجمان نديديم
هر جا به علي اميد بستيم از مهلکههاي راه رستيم
هر جا که اميدمان جز او بود چون آب مضاف بر وضو بود
هر جا که علي نگاهمان کرد سر زنده و رو به راهمان کرد
مخفي خود از آن نگاه کرديم تا سر به دل گناه کرديم
زیارت حضرت علی علیه السلام (صوتی)
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 8:49  توسط سعید
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:5  توسط سعید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:13  توسط سعید
|
سلام
راستش میخوام اینبار با یه سفر نامه آپ کنم شاید دزی به تخته خوردو منم زفتم تو لیسته سفر نامه نویسای معروف مثل ناصر خسرو - مارکوپلو - آل احمد - سرپرسی سایکس و .....
راستش واسه من که ۸-۹ سال پیش رفته بودم بابلسرو اونجا یخورده مریض شده بودم و زیاد نچسبیده بود یه سفر غیر منتظره کاری به تهران اونم با هزینه شرکت و حق ماموریت شاید یخورده غیر منتظره بود
وقتی چند روز بعد از عید فطر از شرکت تماس گرفتن که اقا باید واسه یه سری آموزشای بئو خدمت یک شنبه برید تهران من همش منتظر بودم که اینم مثل اون ۵ -۶ مورد که قرار بود برم مسافرت و بهم خورده بود ناکام بمونم ولی خوب خدارو شکر این یکی اینطور نشد 
من راستش اخرین بار که تهران رفته بودم تابستون ۱۳۷۴ بود درست موقعی که می خواستم برم کلاس دوم راهنمایی
اونم چون رفته بودیم رشت بعد یه هویی تصمیم گرفتیم بریم قم زیارت و بار دوباره یهویی رفتیم تهران
خلاصه من که تازه تو این شرکت استخدام شده بودم به اتفاق ۲ تا دیگه از تازه استخدامیا که من ندیده بودمشون یکشنبه شب ساعت ۶ توی راه آهن شهرمون قرار گذاشتیم تا همو ببینیم و راهی شیم خلاصه با چند بار تماس تلفنی همو پیدا کردیمو یه مختصر اشنایی و سوار قطار شدیم چون یکم دیر جنبیده بودیم قطار درجه یکم گیر نیاوردیم و فقط تونستیم واسه برگشت بلیط درجه یک رزرو کنیم
تو کوپه ما ۲ تا جوونه اهوازی بودن که خیلی زود با ما صمیمی(پسر خاله) شدن حتی قبل از اینکه ما با همکارای ایندم آشناشیم. از اونجایی که قطار درجه ۲ بود ما هنوز یه همسفر دیگه کم داشتیم که قرار شد تو نیشابور کوپه مون تکمیل شه منم از فرصت استفاده کردمو جو رسمی رو مثل همیشه شکستمو هر ۵ نفر شدیم پسر خاله
نمی دونم چرا ادما تو برخورداشون اینقد محافظه کارن
بلاخره ایستگاه خیام نیشابور یه خانوم حدودا ۴۵ ساله آومدو ادعا کرد من جام اینجاست
خانومه که از قرار با خواهرشو چند تا از دختراش و خواهرزادش میشدن ۷ نفر کلید کرده بود که ما از اون موقع ۷ نفری تو کوپه کناری بودیم ولی حالا میخوایم استراحت کنیم میخوام برم سره جای خودم
هرچی مامور قطار میگفت بابا اینا ۴ تا اقان هم شما هم اینا معذبن خانم گیر داده بود که نه اینا مثل پسرامن
یکی از اهوازیا بلیط خانم و دید گفت حاج خانوم این که مال اینجا نیست ماله کوپه قبلیه
حاج خانوم قصه ی ما توپید روش که چیه نکنه میخوای دختره جوونمو بفرستم اینجا وسط ۴ تا جوون
ما مادر دختریم دوست داشتیم بلیطامونو عوض کنیم
خلاصه به هر ترتیبی بود گفتیم حاج خانوم ما اینجا نمی تونیم یه خانوم راه بدیم مامور بیچاره قطارم رفتو خره یه دانشجو بیچاررو گرفتو جاشو با حاج خانوم عوض کرد
جاتون خالی خانومه تا صبح سوژه خندمون بود کم کم دیروقت بودو همه تختارو کشیدن پایین و گرفتن خوابیدن اما من خوابم نمی برد تا اینکه واسه نماز صبح سمنان توقف کردیم . و بعد حدودای ساعت ۸:۳۰ صبح بعد کلی توقف تو ورامین رسیدیم تهران و ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
ادامه دارد
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:25  توسط سعید
|